نمایشنامه طنز کمدی
نمایش طنز :
نویسنده :
حمیدرضا سهراب زاده
اشخاص :
اوس ماشال
اصغری
اکبر آقا
اصغر آقا
اسی
محمود عشقی
دیماه 1392
صحنه حجره ای که اصغری وارد صحنه شده در حال نظافت می خواند:
اصغری : سلام ملیکم اوسا جونم ماشالا حالت خوبه چش نخوری ایشالا..
امروز چرا دیر اومدی به حچره خوابت برده یا رفتی به اداره ...
اوس ماشالا سواد مواد نداره ولی جیبش پر پول و دلاره
ای اوسا م مانم دیوونه س ... رفته وام گرفته باش کار کنه ... معلوم نی چه خری باش رنگ کرده .. هم مردم ازش پول میخوان هم بانکا ... اوه اوه تلفن زن میزنه .... ( گوشی را بر میدارد ) الو ... بفرما
صدا : ) با صدای کلفت ) الو .... گوشتو بهم بده ببین چی میگم جیرجیرک
اصغری : یا شایلو ...گوشمو می خوای چه کنی مارمولک ؟
صدا: نفهمیدم چطور شد؟
اصغری: هیچی آبشو کشیدن چلو شد
صدا: زیادی داری حرف میزنی ... اینم یک ماه فرجه ... پولمو میدی یا بیام بخورمت ؟
اصغری: آدم خوری ... از جنگلا آمازون فرار کردی ... یا دایزه ... عمو ... فکر کنم اشتباه گرفتی ...
صدا: من اشتباه گرفتم نخودی ؟
اصغری : من نخودی نیسم ... اصغریم
صدا : الان میام قورتت میدم ...
اصغری: ببین ... من خیلی گندم تو گلوت گیر میکنم ... تو اصلا با کیستی ؟
صدا: مگه تو اوس ماشالا نیستی ؟
اصغری : هَ گفتنم اشتباه گرفتی ... من شاگردشم .... اوس ماشال نیمده هنو
صدا: ببین بچه ... به اوس ماشال بگو دارم میام اونجا ... پولش کنم ( گوشی را قطع میکند )
اصغری: اوه اوه ... امروز چه علم شنگی خَیم داش ... پول که به آدم نمیده .. کارا زور دارم از آدم میخواد ... اوه ... اوس ماشال اومد..
اوس ماشال: ( که کمی خوشحاله وارد میشود ) امروز پولدار میشم من ... امروز آقا میشم من .. لالای لای لای لالا لای
اصغری: هَ ... چده ... خرت خروس میخونه
اوس ماشال: خرم خروس میخونه ؟ ...
اصغری: هَ ؟ .. نه ... خرست خروس میخونه
اوس ماشال : ( لپ اصغری میکشد ) نه جونم ... کبکت خروس میخونه
اصغری: همی که تو میگوی ... مگم اوسا ... حموم مموم رفتی ... فلفل .. زرد چوبه .. نمک به خودت مالیدی
اوس ماشال: چیه خیلی با نمک شدی امروز ( لپ اصغری رو میکشد)
اصغری: اِ .... آروم بیشی ... هی من هیچی بهت نمی گم ... ( با ادا لپ خودش را میکشه ) مگه تو قزوینی هستی
اوس ماشال: خب چته ... دوستت دارم اصغری جون ...
اصغری: نمیخوام ایجوری دوسم داشته باشی ...
اوس ماشال: خب چه خبر اصغری جون .... کسی نیومد ... تلفن نزد
اصغری: میگم اوسا حالا تو چرا اینقدر خوشحالی
اوس ماشال: آخه ... امروز قراره یه معامله خیلی خوب بکنم ... قراره با اون وام برم دلار بخرم و کلی سود بکنم ... حالا اصغر آقا میاد اینجا با کلی دلار ارزون ... ببینم من که نبودم کسی زنک نزد نه
اصغری : چرا .... یه نفر زی زد گفت که ... به اوساد بگو خودشو آماده بکنه
اوس ماشال: حتماً اصغر آقا صراف بوده ...
اصغر : آره فکر کنم خودش بود.... اصغر آقا حراف .... آخه خیلی ضر میزد
اوس ماشال: درست صحبت کن .... ضر میزد یعنی چه .... حالا گفت چه ؟
اصغری : گفت میام اونجا اوسادو بخورم
اوس ماشال: اوسادو بخورم ؟ .... کی همچین حرفی زد
اصغری: اه تو چقدر خنگی .... همو مرده که گفت ( با تقلید صدای او ) جیرجیرک ... مارمولک .... الان میام میخورمت
اوس ماشال: همینجوری گفت .... ای وای .... اون اکبر آقاست ...
اصغری: ای بابا ... من که گیج شدم ... اکبر آقا ... اصغر آقا ...
اوس ماشال: اکبر آقا از من پول میخواد ... اگه امروز بهش پول ندم پدرم و در میاره
اصغری: نه گفت میخورمت ...
اوس ماشال: ای وای بدبخت شدم ... نگفت کی میام ...
اصغری: فک کنم گفت سه چهار ساعت دیگه ...
اوس ماشال: ای داد و بیداد ... اصغر آقام قراره همون موقع برسه ... حالا چیکار کنم ؟.. بهتر یه زنگش بزنم ... زودتر بیاد ... ( با تلفن شماره میگیرد ) الو.... ای بابا اینکه دسترس نیست ... یه بار دیگه بگیرم .... نخیر ... معلوم نیست کجاست ... حالا چه خاکی تو سرم بریزم
اصغری: خاک رس ... خوبه نرم هم هس
اوس ماشال: خجالت بکش ...
اصغری : خودت میگی چه خاکی ...
اوس ماشال: منظورم اینه که چه کار کنم
اصغری : برو حمالی .. هیکلت کار درسته ... پول خوبی بشت میدن
اوس ماشال: اَه.. با اکبر آقا چه کنم
اصغری: هـَ .... میگم برو یه گوشه موشه قایم شو ...
اوس ماشال: ولی اون خیلی زرنگه .... میگرده و منو پیدا میکنه
اصغری: پس برو گمشو
اوس ماشال: گمشم ... خجالت بکش پسره پر رو
اصغری : نه منظورم اینه که برو بیرونی .. جایی
اوس ماشال: ها ... فهمیدم ... راستی میگی ... بهتر من برم .... ببینم اصغری .... اگه ازت یه کاری بخوام درست میتونی انجامش بده ...
اصغری: اِ .... چی چی فک کردی ... به من میگن اصغری ... همه شهر رو حریفم
اوس ماشال: خوبه بسه ... نمی خواد قیافه بگیری ... بیا این کیف پولو بده به اصغر آقا ... یه کیف دلار ازش بگیر ...
اصغری: خواب ....
اوس ماشال: اکبر آقام که اومد ... یه جوری دست به سرش کن
اصغری: باشه ... ولی خرج داره
اوس ماشال: خرج داره یعنی چه ؟
اصغری : خرج داره یعنی باس بسلفی
اوس ماشال: خیلی خوب باشه ... تو اینکار را رو خوب انجام بده یه انعام خوب پیش من داری
اصغری: اِ .... قاسم باغیه ... اول بده بدش
اوس ماشال: یعنی تو من اعتماد نداری
اصغری : من به پدرمم اعتماد ندارم ... تو که هیچی ... رد کن بیاد ... یالا
اوس ماشال: (با کراهت ) ... بیا ... ( پاکتی به او میدهد ) ... اینم پول
اصغری: حالا شد ... یه مو از خرس کندنم غنیمته ... په گفتی اصغر آقا پول میخواد ... اکبر آقا پول میده
اوس ماشال: نه اصغر آقا پول میده .. اکبر آقا پول میخواد
اصغری: منم که همینو گفتم ... اصغر آقا پول میخواد ... اکبر آقا پول میده
اوس ماشال: نه ببین من چی میگم ... اصغر آقا پول میده ... اکبر آقا پول میخواد
اصغری: خیلی خوب فهمیدم ... میگم تا اونا میان ... من یه سر برم پیش صغرا خانم و بیام
اوس ماشال: صغرا خانم ... اونجا چرا ؟
اصغری: (یه قابلمه در بسته از زیر میز بیرون میاورد ) میخوام اینو بش بدم و بیام
اوس ماشال: این چیه ؟
اصغری: خب قابلمه دگه ...
اوس ماشال: می بینم که قابلمه اس ... میگم توش چیه ؟
اصغری: توش ... ناهاره ...آقا مصطفی داده ببرم بره صغرا خانم
اوس ماشال: ناهاره ... چی هست ؟
اصغری: هیچی فک کنم خوراک بره اس
اوس ماشال: چی خوراک بره ... آخ جون ... اصغری جون میتونم یه خوردشو بخورم ( میخواهد دست به قابلمه دست درازی کند )
اصغری : ( روی دست او میزد ) هوی ... دست درازی موقوف
اوس ماشال: خوب مگه چی میشه .... یه ذره اش رو بیشتر نمی خورم ...
اصغری: دست خر کوتاه ... ای امونته ... نمی شه دستش بزنی
اوس ماشال: اصلا یه کاری ... میخرمش
اصغری : میخری ؟
اوس ماشال: هرچی تو بگی قیمتشه میخرمش ؟
اصغری : ای شکمو ... کارد بخوره تو شکمت
اوس ماشال: آخه من خیلی خوراک بره دوست دارم .... بیا بیا هر چی بخوای بهت پول میدم
اصغری : پولتو بکش کنار ... امونته ...
اوس ماشال: قبول ... ولی یه لقمه که چیزی نمیشه
اصغری : خیلی خوب اگه میخوای بخوری یه راه داره
اوس ماشال : هر راهی که تو بگی من قبول دارم ... تو نمی دونی که من چقدر خوراک بره دوست دارم
اصغری : سر و جونم فدای شکم
اوس ماشال : بابا بگو ... من دارم پس میافتم دیگه
اصغری : هر چی من بگم باید انجام بدی .
اوس ماشال: هرکاری که تو بگی ...
اصغری : خیلی خوب بشین رو زمین
اوس ماشال: بشینم رو زمین ... آخه چرا ؟
اصغری: پس من اینو می برم
اوس ماشال: باشه ... هر چی تو بگی ... بیا ... اینم زمین ( چهار زانو مینشیند )
اصغری : نه ایطوری که نه .... چهار دست و پا
اوس ماشال: چهار دست و پا ؟ خجالت بکش ... مگه من حیونم
اصغری: نمی خوای مه میرم
اوس ماشال : ( با کراهت ) باشه ... بیا اینم چهار دست و پا
اصغری: حالا باید بگی ... بع ( صدای بره در میاورد )
اوس ماشال : دیگه داری زیاده روی میکنی ... ( از جای خود بلند شده )
اصغری : خب نگو .... من که نمی خوام بخورم .... ولش کن ... اصلا میرم بش میدم ... حوصله کل کل کردن با تو رو ندارم
اوس ماشال: میگم حالا نمیشه که بع بع نکنم
اصغری : برو دنبالت کارت ... منو ببین که میخوام به این خوراک بره بدم
اوس ماشال: خیلی خوب ... چه کنم که در برابر همه کاری میتونم وایسم جز خوراک بره ... بیا ... ( دوباره چهار دست و پا میشود با اکراه ) بع بع
اصغری : نه آهنگش کمه ... اینجوری .... ( با صدای کشیده ) بع بع بع بع
اوس ماشال: باشه بیا .... بع بع بع بع
اصغری : خوبه بازم ... بازم
اوس ماشال: بع بع بع بع
اصغری: ( از درون قابلمه یک تکه پوست هنداونه بیرون میاورد و رو به اوس ماشال) بیه ... بیه ... بیه
اوس ماشال: زهر مار این دیگه چیه ... این که پوست هندونه س
اصغری : خب ... خوراک بره اس دگه ... این ببین پره هم هس
اوس ماشال: بله ... منو مسخره میکنی ... الان حالیت میکنم ....
( به دنبال اصغری کرده و اصغری از صحنه خارج میشود )
پسره بی ادب ... خجالت نمی کشه ... به من پوست هندونه میده ... اِ اِ.... چه روزگاری شده ....
( به طرف صندلی و میز خود رفته می نشیند گوشی را برداشته و شماره میگیرد )
اوس ماشال: سلام آقا کمال ... مخلصیم ... آره ... امروز جور جوره ... حسابی نونمون تو روغنه ... سهم تو رو هم میدم ... فقط چند ساعت صبر کنی همچی روبراهه ... نه منتظرم بیاد .... طفلکی نمی دونه اوضاع دلار چه جوری میشه ... خونه گیه ... باشه ... می بینمت ... خدا نگهدار... ( گوشی را میگذارد ) بیچاره .... نمی دونم چه نقشه ای برات کشیدم آقا کمال ... 25 میلیون سودی نیست که .... باید بیشتر از اینا بهم سود برسه ... دارم برات آقا کمال ... باید با این وام 50 میلیونی سه برابر خودش سود بدست بیارم ...
( در این هنگام اصغری وارد میشود )
اصغری: ( سراسیمه و با فریاد ) اوسا... اوسا
اوس ماشال: چته .... چرا اینقدر سر و صدا میکنی ؟
اصغری: فک کنم داره میاد ... یه نفر اول بازار دنبالت میگشت
اوس ماشال: لابد اکبر آقاست ... ای وای چه کنم
اصغری: نمی دونم خیلی هم بد اخلاق بود
اوس ماشال: خودشه ... من باید برم ... ببین اصغری همه زندگیم تو این معامله است .. حواستو جمع کنی ها
اصغری : برو دگه تا نیومدن
اوس ماشال : حواست رو جمع کن ... منو بدبخت نکنی ها
اصغری: نترس ... برو یه فکریش میکنم
اوس ماشال: من رفتم ... مواظب باش ... حواستم جمع کن ( از صحنه خارج میشود )
اصغری: چقد حرف میزنه ... راستی گفت کی میاد چه میکنه .... اصغر آقا میاد پول میخواد ... اکبر آقا پول میده ... چه میدونم ... حالا ببینم کدومشو میاد .. یک کاریش میکنم ...
اصغرآقا: ( از پشت صحنه ) اوس ماشال ... اوس ماشال
اصغری: اوه ... آدمخوره اومد ... یا حضرت عباس ... چه کنم ... قایم شم ( به زیر میز می رود )
اصغر آقا : ( وارد میشود ) سلام ... اوس ماشال ... کجایی .. منم اصغر آقا ... اوس ماشال ... کجا رفته ؟ ... در حجره اش که بازه ( کمی اطراف را نگاه میکند و بروی صندلی جلو میز می نشیند )
اصغری: ( از زیر میز بیرون اومده و آهسته به پشت سر اصغر آقا اومده و با صدای بلند ) برپا ...
اصغرآقا: ( در حالیکه ترسید از روی صندلی می افتد ) چی شد ؟!!!!
اصغری : برپا ...
اصغرآقا: چی میگی تو ؟
اصغری : برپا...
اصغرآقا: ( با اکراه از جای خود بلند میشود )
اصغری : برجا ...
اصغرآقا: یعنی چه ؟
اصغری : گفتم برجا ..
اصغرآقا: ( می نشیند )
اصغری : برپا ..
اصغرآقا: ( می ایستد)
اصغری : برجا ...
اصغرآقا: ( می نشیند )
اصغری : خوبه ... خوبه ... حالا میخی منو بخوری آره ؟
اصغرآقا: یعنی چه ... چرا اینطوری میکنی ؟ تو شاگرد اوس ماشالی
اصغری : فرمایش
اصغرآقا: تو هنوز یاد نگرفتی که سلام کنی ؟
اصغری : چه کنم ؟
اصغرآقا: وقتی بزرگ تر رو دیدی بهش بگی ... سلام
اصغری : آه سلام ... حالت چطوره ؟
اصغرآقا: خوبم
اصغری : بچه ها چطورن ؟
اصغرآقا: اونام خوبند
اصغری : حالت چطوره ؟
اصغرآقا: خوبم
اصغری : بچه ها چطورن ؟
اصغرآقا: اونام خوبند
اصغری : حالت چطوره ؟
اصغرآقا: خوبم
اصغری : بچه ها چطورن ؟
اصغرآقا: اونام خوبند ... ( با صدای بلند ) ای بابا ... چند بار می پرسی ..
اصغری : چخه ... چده ... چرا داد میزنی ؟ خودت سلام کردی
اصغرآقا: آره من گفتم سلام
اصغری : سلام ... حالت چطوره ؟
اصغرآقا: خوبم
اصغری : بچه ها چطورن ؟
اصغرآقا: اونام خوبند
اصغری : حالت چطوره ؟
اصغرآقا: خوبم
اصغری : بچه ها چطورن ؟
اصغرآقا: اونام خوبند ... ای بابا بازم که دوباره شروع کردی .... اوس ماشال کجاست ...
اصغری: اوس ماشال ... مگه نمیدونی
اصغرآقا: چی رو ؟
اصغری: امروز صبح یه دفعی اوفتید ... بردیمش بیمارستان بهشتی ... امپول اشتبای بش زدن مرد
اصغر آقا: مرد .... راست میگی ؟
اصغری : آره بیچاره ..
اصغرآقا: ای بابا ... بیچاره ... چقدر آدم خوبی بود...
اصغری : آره تا وقتی خواب بود ..
اصغرآقا : چه مرد نازنینی بود
اصغری : چه مرد وازلینی بود ... خدا زور به قبرش بیاره
اصغرآقا : نور به قبرش بباره ... الان باید بهشت باشه
اصغری: آره ارواح عمش ... لابد داره با حوریا یه قل دو قل بازی میکنه
اصغرآقا: ای نور بصر
اصغری: ای کور و کچل
اصغرآقا: چرا رفتی ؟
اصغری: چرا این حیف نونو با خودت نبردی
اصغرآقا: نرو ... نرو ( ناراحت از صحنه خارج میشود )
اصغری: بذار بره ... ایجا ترافیک میشه ... اِ .... رفت ... مگه نمیخواست اوسامو بخوره .. معلوم نشد چشه .... خب این از آدمخوره ... اسم چی چی بود ... اصغر آقا ... اکبر آقا ... حکمه باید کیف رو بدم به ای که میاد
( در این هنگام اکبر آقا وارد میشود )
اکبرآقا: ( لاتی و عصبانی ) اوس ماشال ... اوس ماشال
اصغری : (با ادای لاتی ) فرمایش
اکبرآقا: کجاس اون اوس ماشال
اصغری: خونه عمو شجاس
اکبرآقا: مگه به تو نیستم بچه ... اوس ماشال کجاس
اصغری: نمدونم خرسچه ... چکارش داری ؟
اکبرآقا: اون قراره بود بهم یه چیزی بده
اصغری: ها .... خواب اینو از آخر بگو ...
اکبرآقا: خب حالا که گفتم .... اون کجاست ؟
اصغری: کی ....
اکبرآقا: چندبار بگم ... اوس ماشال کجاست ؟
( به طرف اصغری میرود و اصغری فرار میکند هردو بدور صحنه میچرخند اصغری با ادا و اطوار سر به سر او می گذارند تا اینکه اکبر آقا با پا به پای اصغری میزند اصغری با داد و بیداد پای خود را میگیرد )
اصغری : آی .. آی .. آی
اکبرآقا : چرا بیخود سر و صدا میکنی ...
اصغری : ( با داد بیشتر ) ننه ... ننه پام ... ( خود را روی زمین میاندازد)
اکبرآقا : اینقد ننه من قریبم در نیار .. پاشو ببینم
اصغری : اوسا کجایی که اصغریتو کشتند ...
اکبرآقا : بلند میشی یا اون یکی پاتو هم مثه این یکی کنم
اصغری : به شمر گفتی زکی ... لامصب ... پام درد داره
اکبرآقا : درد ... کو ... کجاست ... ؟
اصغری: ( رو به تماشاچی ) چقدر خر ای ... آخه کی درد دیده که من نشو بدم
اکبرآقا : تو به من چیزی گفتی ؟
اصغری : نه ... چسش زدم ... ( دوباره به پای خود میچسبد ) آی .... آی ... آی
اکبرآقا : دوباره که سر و صدا کردی ...
اصغری : بابا ... چرا نمی فهمی .... پام درد اومد ... میخای نشونت بدم ...
اکبرآقا : چی چی رو
اصغری: پامو ...
اکبر آقا: پاتو ؟
اصغری: نه پَ ... چیزی دیگه رو ( میخواهد شلوارش را در بیاورد )
اکبرآقا: اِ .. اِ... اِ ... چه میکنی ... زشته ...
اصغری: زشت کدومه ... زشت اونه که یه پیرزن سوار موتور پرشی بشه ... تو چهار راه تک چرخ بزنه
اکبرآقا: بسه ... بسه کم بازی در بیار ...
اصغری بازی ... مثه ایکه باور نداری ... ( شروع به در آوردن چند شلوار که روی هم پوشیده میکند )
اکبرآقا : چه میکنی ... بسه ... خجالت بکش ...
اصغری : ای یکی آخریشه ... درش بیارم ... قشی می تونی ببینی
اکبرآقا : بسه ... نمی خواد در بیاری ... انگار دفتر چل برگ پوشیده
اصغری: نترس ... زیرش یه شورت مامان دوزا رو پوشیدم .. مثه شلوارک میمونه
اکبرآقا: خیلی خب .. فهمیدم
اصغری: پَ خر فهم شدی .. آره ... ای دفعه بشم بزنی یه مشت خوام زد تو آله بغت
اکبرآقا: ( گوش اصغری را میگیرد ) دیگه داری رو عصابم راه میری
اصغری: آی آی آی ... نکش کش میاد ... بچه که زدن نداره
اکبرآقا: حالا بگو اون کجاست ...
اصغری : الان میگم ... یه دقه واسا
اکبرآقا: بنال ...
اصغری: او رفته بیرون ... ولی ای کیفه رو برا شما گذاشته ... بیا .. مال شماست ( کیف را به او میدهد)
اکبرآقا: کیف ؟ ( آن را میگیرد و درونش را نگاه میکند ) ... خیلی خب ... اول میدادی ... عزت زیاد ... اینو بده اوساد ... ( برگه ای رو به او میدهد و از صحنه خارج میشود )
اصغری: ای دگه کی بود ... اوسا چطوری میخواد باش کارکنه ... ای حتما همو تاجره س که اوسا می گفت ... ولی چرا ایقد بد اخلاق ... ای برگه چی چیه ... چه میدونم ... اوسا که بیاد خودش میفهمه
( اصغری تلفن را برداشته و شماره ای میگیرد و آهسته حرف میزند که اسی پسر اوس اکبر که معتاد است وارد میشود )
اسی : (آهسته ) شلام ...
اصغری : (که مشغول کار است متوجه اسی نمیشود ) ... خواب ... دگه چه خبر ؟
اسی: ( به پشت سر او میرود و دوباره آهسته) شلام عرژ کردم ...
اصغری: ( گوشی را میگذارد و بینی خود را میگیرد ) اوه ... اوه ... اوه ... یه دفعی چه گندی اومد ... چاه مستراب خالی کردن ...
اسی : ( خمیازه ای کرده و در حالیکه خود را میخاراند به روی صندلی اوس ماشال مینشیند )
اصغری: ( همچنان پشت به اسی ) اَه ... اَه ... چرا هی بوش بیشتر میشه ... نکنه این اوس اکبر یه کاری کرد ... حالا گندش دراومده ... خرس گنده خجالت نکشید... انگار یه سال که نرفته مستراب .... اَه اَه .... ( یک دفعه به خودش) نکنه خودم بودم حواسم نبوده ... ( خود را بررسی میکند )
اسی : شلام .... اشغری ...
اصغری: ( برگشته و از دیدن او یکه میخورد ) .. اِ ... تو کی اومدی ... ؟
اسی : اشاعه رشیدم ...
اصغری: بلند شو ... بلند شو برو بیرو تا اوس ماشال نیومده
اسی : اوش ماشال بیاد ... مگه چیه؟
اصغری : اوس ماشال بیاد با اردنگی میندازدد بیرون ... ( به نزدیکی او که میرسد )
اسی: باشه ....
اصغری : اوه ..اوه ... ببند گال رو ... گند لاش از توش میاد
اسی : اوش ماشال کجاش
اصغری: سر قبر پدرش ...... بلند شو ... برو بیرون .... حالمو بهم زدی ...
اسی : هر وقت دوشت داشته باشم میرم ...
اصغری : ( دماغش را با دست میگیرد ) ... راشو ... تو باس بری بیمارستان بهشتی استخدام بشی ... هر کیو بخوان عملش
کنن ... فقط کافی دهنتو وا کنی ... مریضه راحت بی هوش میشه ... راشو ... راشو گورتو گم کن ...
اسی : تا اوش ماشال نیاد هیجا نمیرم
اصغری : مثل ایکه کتک قبلی کمت بود ... اوس ماشال پسر اینجوری نمیخواد ... ( او را گرفته و بیرون میاندازد) .... اَه اَه انگار دهنش راه به فاضلاب داش
در این موقع محمود عشقی با خواندن ترانه ای شاد وارد صحنه شده و همراه به خوانندگی شروع به رقصیدن میکند.
اصغری : اوه ای دوباره پیداش شد .... محمود خله ... دوباره که اومدی ایجا ...
محمودعشقی: (با همون ریتم ترانه ) حالا دستا با .... خانوما دست ... آقایون رقص ... ها ... بیا
اصغری : ها .... بیا ( اصغری هم همراه او با ادا و اطوار میرقصد پس از چند دقیقه اوس ماشال وارد میشود .)
اوس ماشال: ( با فریاد ) بله ... بله نفهمیدم ... اینجا چه خبره ... ( اصغری از ترس به زیر میز میرود . اوس ماشال گوش محمود عشقی رو میگیرد و از صحنه بیرون میاندازد ) .... مگه اینجا رقاص خون است ... جمع کنید این بساط رو ... اصغری
اصغری: بله ... ایجام
اوس ماشال: اکبر آقا رفت ؟ ...
اصغری: آره هردو تاشو اومدن و رفتن ... اسی ام اومده بود...
اوس ماشال : اسی ... غلط کرده ... باید با اوردنگی مینداختیش بیرون
اصغری : آره منم همی کارو کردم ... مستراب سیار رو
اوس ماشال : خب چه کردی ؟ ... کارایی رو که گفتم انجام دادی ؟
اصغری: آره ... راستی اوس ماشال ... کجا بودی به این زودی اومدی
اوس ماشال: تو حجره همسایه قایم شده بودم ... میگم اصغری ... چرا اصغر آقا ایقدر ناراحت رفت و اکبر آقا خوشحال
اصغری : من که نفهمیدم که اصغر آقا و اکبر آقا کدومشو بود .. ولی اولی که اومد گفتم تو مردی ... به دومی هم کیفه رو دادم
اوس ماشال: تو گفتی چه کردی ؟ به اولی گفتی که من مردم و به دومی کیف پول رو دادی
اصغری: تو چقدر خنگ شدی ... آره دگه
اوس ماشال : من تو رو میکشم اصغری ... تو منو بدبخت کردی ... تو منو بیچاره کردی ... تو پولو دادی به اکبر آقا و به اصغر آقا گفتی من مردم ... ای وای... ای داد ... مگه دستم بهت نرسه اصغری ...
اوس ماشال به دنبال اصغری کرده و هردو از صحنه خارج میشوند
پایان
اجرا از نمایشناه فوق بلا مانع می باشد
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۲ ساعت 10:37 توسط حمیدرضا سهراب زاده
|
این وبلاگ جهت معرفی کارهای تئاتری اینجانب حمید رضا سهراب زاده طراحی شده است